
xa0 امروز چمدانی برداشتم باد شرق منتظرو بی قرار ست پا کوبهxa0 می زند بر قلبم صبور باش که وقت رفتن است و دیدن xa0و من صبورتر از همیشه ... سوال هایم را گویی می داند... xa0دانستن شکر ست... مرا به جهانی می برد xa0به هر سو می گشاندم رازها می بینم لب فرو می بندم مرا بس است... .... یک لحظه در حال سقوطم دستان باد شرق مرا در خود می گیرد xa0می چرخمxa0 با چشمان بسته نجوای ذکری بر لبانم و گوییxa0 من همانم که تو بودم دانستن شکرست ... و ندانستن ماندنxa0 چشمxa0 باز می کنم... تا گستردهxa0 بی انتهایی سبز و آبی د...
ادامه مطلب