امروز چمدانی برداشتم
باد شرق منتظرو بی قرار ست
پا کوبه می زند بر قلبم
صبور باش که وقت رفتن است و دیدن
و من صبورتر از همیشه ...
سوال هایم را گویی می داند...
دانستن شکر ست...
مرا به جهانی می برد
به هر سو می گشاندم
رازها می بینم
لب فرو می بندم
مرا بس است...
....
یک لحظه در حال سقوطم
دستان باد شرق مرا در خود می گیرد
می چرخم با چشمان بسته
نجوای ذکری بر لبانم
و گویی من همانم که تو بودم
دانستن شکرست ... و ندانستن ماندن
چشم باز می کنم...
تا گسترده بی انتهایی سبز و آبی در همند
نمی دانم کجا ! کدام یک تمام می شود و آن یکی شروع
باد شرق می خواندم
می بینی ...عشق را می بینیی
بی کرانگی را حس می کنی...
گوی حل شده ام در این آرامش آبی در این آغوش سبز دنیا
کجا شروع شده ام
که هنوز ادامه دارد این شروع
کجا گم شده بودم ...که ندیدم ترا !!
برای لحظاتی حسی همانند افسوس وجودم را در بر می گیرد
*کاش عشق را زیان سخن بود** تک بیت از شاملو
عشق در کنارم بود و هرگز نفهمیدم
باد شرق کوبه می زند بر قلبم
هرگز دیر نیست... هر لحظه همان باشد... که تو زنده ای!!
آن دورها صدایی ست وهم انگیز
گویی ابرها و آسمان در هم تنیده و پیچیده اند...
گویی سبز و آبی و خاکستری نعره می زند و پای می کوبند و هر کدام ادعایی دارند
زمین می لرزد و عرش به صدا در آمده...
می گویم باد شرق چه شده !!؟
پ.ن: خواهم نوشت 
ما را در سایت دل نوشته های من دنبال میکنید
برچسب: داستانک چیست, نویسنده: بازدید: 79