غمی آشنا
غمی که بارها شاهد بودی...
هر دفعه به نوعی تجربه اش می کنی
این مواقع هیچ واژه ی برای نوشتن نیست
کویی انسان آمده تا دردها را لمس کند...
دردهای یزرگی که لال ات می کند!!
گفتم : دل و جان در سر کارت کردم
هرچیز که داشتم نثارت کردم
گفتا : تو که باشی که کنی یا نکنی ؟
آن من بودم که بی قرارت کردم ...
عطار
ما را در سایت دل نوشته های من دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 73