دیگر آخر تمام شدن احساسم.
گویی ماشینی شدم خودکار...
لبخند برلب در حال نگاه کردن ...
به دور ها نگاه می کنم و می اندیشم
دنیای مزخرفی ست
وگول زدن خودمان مزخرف تر ...
اینکه جسارت حرف زدن و به آینده نگاه کردن را در خود نمی بینم
شاید برگردد به تو... و حرف هایت
زمان گویی ایستاده
با خود می گویم
چه بر سرم آمده ...
آدمی هرگز نباید کسی را آمال امیدها و زندگی کند
چه بسا در نیمه راه... با تمام حرف های امیدوارگونه نباشد...!
..و داغ این نبودن تو را آنگونه دلزده و پیر کند
که شوی ماشینی بی روح و سرد با لبخندی کشدار بر لب
و توهمی از گذشته
مرا به بهشت کلمات ببر...
همان بهشتی که توهم ست و زندگی بخش
و دوستش می دارم بسیار...
زین خواب بیدارم مکن...
دوباره خواب
مرا در بر بگیر
با لبخندی برلب..
آمدی و رفتنی و ندیدی چشم هایم را
چشم هایی منتظر و پر از عشق
پ.ن: ماندگاری در قاب خاطرات
#فرشته _کاملان
پانزدهم مهر
دل نوشته های من...
ما را در سایت دل نوشته های من دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 43