
این روزها گاهی می نویسم ...نه مثل گذشتهقبل ترها پناه می بردم به آغوشش با کلمات...و این روزها پناه می برم به کلمات چون آغوشی نیستگویی لحظه هایست از حرکت ایستاده...پای بندهایی که تو را نگه داشته و دستانی که در امتداد یک جاده خالی بدنبال خاطرتی ست تا گرمت کند...و نوشتن ... راه گریزیست برای هر آنچه که باید باشد و نیست...!#فرشته_کاملان + نوشته شده در پنجشنبه دوم بهمن ۱۳۹۹ ساعت 19:44 توسط فرشته کاملان | بخوانید...
ادامه مطلب
xa0 امروز چمدانی برداشتم باد شرق منتظرو بی قرار ست پا کوبهxa0 می زند بر قلبم صبور باش که وقت رفتن است و دیدن xa0و من صبورتر از همیشه ... سوال هایم را گویی می داند... xa0دانستن شکر ست... مرا به جهانی می برد xa0به هر سو می گشاندم رازها می بینم لب فرو می بندم مرا بس است... .... یک لحظه در حال سقوطم دستان باد شرق مرا در خود می گیرد xa0می چرخمxa0 با چشمان بسته نجوای ذکری بر لبانم و گوییxa0 من همانم که تو بودم دانستن شکرست ... و ندانستن ماندنxa0 چشمxa0 باز می کنم... تا گستردهxa0 بی انتهایی سبز و آبی د...
ادامه مطلب
شاید پاییز... xa0شاید دلتنگی... xa0شاید هم سرد شدن هوا... هر چه هست... نمی دانم چرا ...طپش های قلبم xa0اهسته تر شده xa0شوق هر روز بیدار شدن و سر به سر گذشتن و از ته دل خندیدن کم شده گویی بیهودگی هایست همه چیز بیهوده خندیدن ... xa0بیهوده رقصیدن بیهوده نوشتن... xa0گاه نوشتن هایم xa0 گویی طولانی ترین قصه ی زمان بود و زیباترین وازه... xa0اما هم اکنون...گویی جهانم xa0کسل شده... شور و شوق نداره و یا اگر شور و شوق هست اینقدر قوی نیست ... تا تو را به xa0 اوج آسمان ببرد فقط می دانم خسته ام خسته و منتظر....
ادامه مطلب